تبليغاتX
دختری از سرزمین سوزیانا
دختری از سرزمین سوزیانا
   
 

امتحان پاتولوژی=یه هفته بیماری+یه هفته مهمون( اونم از نوع وی ای پی)+سه روز اخر

 فرجه و بازگشت یک عدد برادر بعد از دو ماه از دانشگاه به خونه+خودم که امیدوارم بتونم +یه کم اعتماد به نفس و امید!!

چه خواهد شد؟؟؟!!!.

پاتو لوژی از نون شب واسه دانشجوی پزشکی واجب تره*(دویست سیصد صفحه-وقت + استادی که می گه نقطه نقطه ی این کتاب پر از نکته اس+استادی که خیلی جزیاتو مورد توجه قرار می ده)=؟؟؟؟....

واقعا چه خواهد شد؟ شما بگویید؟

 
| نوشته شده توسط نانسی اهوازی
 
   
گروه اینترنتی پرشین استار | www.Persian-Star.org

من از این فاصله ها دلگیرم . بی تو اینجا چه غریبانه شبی می میرم. ساعت گریه و غم هیچ نمی داند من از الفبای زمان خسته ی این تقدیرم( اینم واسه این دوتا که مجبورن از پشت ماسک..........)

دیوونه ها دلشون خوشه!!! این قدی که از انفولانزای بی خطر نوی ؟ای( که من گرفتمو خوب شدم و بابامم از من گرفت و خوب شد!!) می ترسن از ایدز نمی ترسن خنگن دیگه

پی نوشت ۱:چه قدر زشته لباس عروسش.گوش عروسه هم خیلی گندس. مدل مواشم مزخرفه. حلقه اشم تو انگشت سومش گذاشته

پی نوشت ۲:دوماده گوشش یه جوریه شبیه گوش ادمیزاد نیست. کرواتشم سفیده چون رنگ پیرهنشم سفیده جلوه نداره.کتشم خیلی واسش گشاده

 
| نوشته شده توسط نانسی اهوازی
 
 

 
روزي شخصي در حال نماز خواندن در راهي بود و مجنون بدون اين که متوجه شود از بين سجاده اش عبور کرد. مرد نمازش را قطع کرد و داد زد: "هي!!! چرا بين من و خدايم فاصله انداختي؟" مجنون به خود آمد و گفت: "من که عاشق ليلي هستم تورا نديدم، تو که عاشق خداي ليلي هستي چگونه مرا ديدي؟

پی نوشت ۱:هركسی هم نفسم شددست آخرقفسم شد منه ساده بخیالم كه همه كاروكسم شد

پی نوشت ۲: یه وقت به کسی از این حرفا نزنیدا.!!!پررو می شه.

 
| نوشته شده توسط نانسی اهوازی
 
   
چقدر خنده داره که یک ساعت عبادت به درگاه الهی دیر و طاقت فرسا میگذره ولی 60 دقیقه بازی یک تیم فوتبال مثل باد می گذره!


چقدر خنده داره که 100 هزار تومان کمک در راه خدا مبلغ بسیار هنگفتیه اما وقتی که با همون مقدار پول به خرید می ریم کم به چشم میاد!


چقدر خنده داره که یه ساعت عبادت در مسجد طولانی به نظر میاد اما یه ساعت فیلم دیدن به سرعت میگذره!


چقدر خنده داره که وقتی می خوایم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون نمی یاد تا بگیم اما وقتی که می خوایم با دوستمون حرف بزنیم هیچ مشکلی نداریم!


چقدر خنده داره که وقتی مسابقه ورزشی تیم محبوبمان به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و از هیجان تو پوست خودمون نمی گنجیم اما وقتی که مراسم دعا و خطابه و نیایش طولانی تر از حدش می شه شکایت می کنیم و آزرده خاطر می شیم!


چقدر خنده داره که خوندن یه صفحه و یا بخش از قرآن سخته اما خوندن 100 صفحه از پرفروشترین کتاب رمان دنیا آسونه!


چقدر خنده داره که سعی میکنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو رزو کنیم اما به آخرین صفهای نماز جماعت تمایل داریم!


چقدر خنده داره که برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه روزمره خود پیدا نمی کنیم اما برای بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تو آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم!


چقدر خنده داره که شایعات روز نامه ها رو به راحتی باور می کنیم اما سخنان خداوند در قرآن رو به سختی باور می کنیم!


چقدر خنده داره که ...









چقدر خنده داره که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کنند و یا کاری در راه خدا انجام بدن به بهشت برن!


چقدر خنده داره که وقتی جوکی رو از طریق پیام کوتاه و یا ایمیل به دیگران ارسال می کنید به سرعت آتشی که در جنگلی انداخته شود همه جا را فرا می گیرد اما وقتی که سخن و پیام الهی رو می شنوید دو برابر در مورد گفتن و یا نگفتن اون فکر می کنید!

پی نوشت ۲:این روزا خیلی دلم گرفته.یه حس خیلی بدی دارم. اصلا حال و روز خوبی ندارم تقریبا می شه گفت شب و روز ندارم.حس حس بدی بهم میگه.........

 
| نوشته شده توسط نانسی اهوازی
 
   
31 فروردین: امروز سی و یکمه. باید برم کرایه های برج ونک رو بگیرم.اگه فکر میکنید اسم برجمو میگم کور خوندید! صبح که داشتم از خونه خارج می شدم یه لگد محکم زدم زیر جفت پای مهسا .بیچاره جیغ زد و پخش زمین شد. خیلی حال کردم. جیگرم خنک شد.روحم آروم شد.مهسا گربه سفید پشمالوی زن چهارممه.

4 اردیبهشت: امروز روز گندیه.باید برم قبرستون.سالگرد آرزو و ژاکلینه.دو تاشون تو یه روز و یه ساعت مردند.با این تفاوت که ژاکلین 3 سال و نیم بعد از آرزو مرد.این دو تا زن های اول و دوم من بودند. 40 میلیون تومن خرج مرگشون شد.نرخ رشوه برای صدورگواهی فوت طبیعی خیلی بالاست!!!مامان ژاکلین هنوزم میگه من دخترشو کشتم.اونم الان توی تیمارستان بستریه.ماهی 2 میلیون دارم میدم که همونجا نگهش دارند!

7 اردیبهشت: امروز آتنا رو با کمربند کبود و سیاه کردم .تقصیر خودش بود.از کله سحر هی بالا و پایین می پرید و خونه رو روی سرش گذاشته بود.اونم واسه چی؟همش به خاطر بیست هزار تومن.خوب ندارم بابا جان! از کجا بیارم ؟ آتنا زن چهارممه.22 سالشه.

14 اردیبهشت: امروز کلاً روز بدی بود. پای اون گربه نکبتی شکسته و محبور شدم شصت هزار تومن بدم واسه دوا درمونش.بدتر از اون ساختمون هفت طبقه ام ریخت.داشتم میکوبیدمش که جاش یه برج بزنم.15 تا کارگر هم توش بودن.همشون توی آوار ساختمون له شدند.باید دیه هم بدم.لعنتی....می گن ساختمان سست بوده.یه نفرو می شناسم که میتونه یه کار هایی واسم بکنه.....می خوام باهاش تماس بگیرم.سر اون قضیه نماینده شدنش کلی بهم مدیونه.باید جبران کنه....

16 اردیبهشت: روزنامه ها دارند شلوغ بازی می کنند سر جریان این ساختمونه.باید بودجه شونو قطع کنم تا بفهمند با کی طرفند! راستی یه قول های مساعدی شنیدم که این قضیه هم مثل قضیه دریاچه ماست مالی شه.....باید یه کم سر کیسه رو شل کنم.....


پی نوشت یک:اینقد از این دخترایی که پسرا رو زیر نظر می گیرن و واسه پسرا ادای دایه دلسوز تر از مادر در میارن و سعی می کنن یه جورایی جلب توجه کنن سر کلاس با شوخی و خنده و.. بدم میادددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد. اخه ابله به تو چه که دست فلانی برید؟؟. لاتی حرف می زنی که چی بشه؟؟چهار نفر برگردن بهت نگا کنن؟ خاک بر سرت.  بخندن؟ مگه تو دلقکی؟خجالت بکش!!

همه اینا به درک واسه چی به من حسودی می کنی؟؟؟؟!!!!خیلی خوشم میاد وقتی از حسودیم می ترکی

 پی نوشت دو: تو کتابخونه دانشکده موش پیدا شده. حالا چه جوری برم کتابخونه هان؟!!!

 
| نوشته شده توسط نانسی اهوازی
 
   
یک بنده خدایی، کنار اقیانوس قدم میزد و زیر لب، دعایی را هم زمزمه میکرد. نگاهى به آسمان آبى و دریاى لاجوردی و ساحل طلایى انداخت و گفت :
- خدایا ! میشود تنها آرزوى مرا بر آورده کنى ؟
ناگاه، ابرى سیاه، آسمان را پوشاند و رعد و برقى در گرفت و در هیاهوى رعد و برق، صدایى از عرش اعلى بگوش رسید که میگفت :
- چه آرزویى دارى اى بنده ى محبوب من ؟
مرد، سرش را به آسمان بلند کرد و ترسان و لرزان گفت :
- اى خداى کریم ! از تو مى خواهم جاده اى بین کالیفرنیا و هاوایی بسازى تا هر وقت دلم خواست در این جاده رانندگى کنم !
از جانب خداى متعال ندا آمد که :
- اى بنده ى من ! من ترا بخاطر وفادارى ات بسیار دوست میدارم و مى توانم خواهش ترا بر آورده کنم، اما، هیچ میدانى انجام تقاضاى تو چقدر دشوار است ؟ هیچ میدانى که باید فرمان دهم تا فرشتگانم روى اقیانوس آرام را آسفالت کنند ؟ هیچ میدانى چقدر آهن و سیمان و فولاد باید مصرف شود ؟ من همه ى اینها را مى توانم انجام بدهم، اما، آیا نمى توانى آرزوى دیگرى بکنى ؟
مرد، مدتى به فکر فرو رفت، آنگاه گفت :
- اى خداى من! من از کار زنان سر در نمى آورم ! میشود به من بفهمانى که زنان چرا می گریند؟ میشود به من بفهمانى احساس درونى شان چیست ؟ اصلا میشود به من یاد بدهى که چگونه مى توان زنان را خوشحال کرد؟
صدایی از جانب باریتعالى آمد که : اى بنده من ! آن جاده اى را که خواسته اى، دو بانده باشد یا چهار بانده ؟

پی نوشت ۱: حالم خوب نیست. مریضم. نوع "ای"

 

 
| نوشته شده توسط نانسی اهوازی
 
   
پدرم همیشه می‌گوید " این خارجی‌ها که الکی خارجی نشده‌اند، خیلی کارشان درست بوده که توی خارج راهشان داده‌اند" البته من هم می‌خواهم درسم را بخوانم؛ پیشرفت کنم؛ سیکلم را بگیرم و بعد به خارج بروم. ایران با خارج خیلی فرغ دارد. خارج خیلی بزرگتر است. من خیلی چیزها راجب به خارج می‌دانم. تازه دایی دختر عمه‌ی پسر همسایه‌مان در آمریکا زندگی می‌کند. برای همین هم پسر همسایه‌مان آمریکا را مثل کف دستش می‌شناسد. او می‌گوید "در خارج آدم‌های قوی کشور را اداره می‌کنند" مثلن همین "آرنولد" که رعیس کالیفرنیا شده است. ما خودمان در یک فیلم دیدیم که چطوری یک نفره زد چند نفر را لت و پار کرد و بعد با یک خانم... البته آن قسمت‌های بی‌تربیتی فیلم را ندیدیم اما دیدیم که چقدر زورش زیاد است، بازو دارد این هوا. خارجی‌ها خیلی پر زور هستند و همه‌شان بادی میل دینگ کار می‌کنند. همین برج‌هایی که دارند نشان می‌دهد که کارگرهایشان چقدر قوی هستند و آجر را تا کجا پرت کرده‌اند.

ما اصلن ماهواره نداریم. اگر هم داشته باشیم؛ فقط برنامه‌های علمی آن را نگاه می‌کنیم. تازه من کانال‌های ناجورش را قلف کرده‌ام تا والدینم خدای نکرده از راه به در نشوند. این آمریکایی‌ها بر خلاف ما آدم‌های خیلی مهربانی هستند و دائم همدیگر را بقل می‌کنند و بوس می‌کنند. اما در فیلم‌های ایرانی حتا زن و شوهرها با سه متر فاصله کنار هم می‌نشینند که به فکر بنده همین کارها باعث شده که آمار تلاغ روز به روز بالاتر بشود. در اینجا اصلن استعداد ما کفش نمی‌شود و نخبه‌های علمی کشور مجبور می‌شوند فرار مغزها کنند. اما در خارج کفش می‌شوند. مثلاً این "بیل گیتس" با اینکه اسم کوچکش نشان می‌دهد که از یک خانواده‌ی کارگری بوده اما تا می‌فهمند که نخبه است به او خیلی بودجه می‌دهند و او هم برق را اختراع می‌کند. پسر همسایه‌مان می‌گوید اگر او آن موقع برق را اختراع نکرده بود؛ شاید ما الان مجبور بودیم شب‌ها توی تاریکی تلویزیون تماشا کنیم. من شنیده‌ام در خارج دموکراسی است. ولی ما نداریم. اگر اینجا هم دموکراسی می‌شد چقدر خوب می‌شد. آنوقت "محمدرضا گلذار" رعیس جمهور می‌شد و "مهناز افشار " هم معاون اولش می‌شد. شاید "آمیتا پاچان" و "شاهرخ خان" را هم دعوت می‌کردیم تا وزیر بشوند. خیلی خوب می‌‌شد. ولی سد افصوث و دریق که نمی‌شود.از نظر فرهنگی ما ایرانی‌ها خیلی بی‌جمبه هستیم. ما خیلی تمبل و تن‌پرور هستیم و حتی هفته‌ای یک روز را هم کلاً تعطیل کرده‌ایم. شاید شما ندانید اما من خودم دیشب از پسر همسایه‌مان شنیدم که در خارج جمعه‌ها تعطیل نیست. وقتی شنیدم نزدیک بود از تعجب شاخدار شوم. اما حرف‌های پسر همسایه‌مان از بی بی سی هم مهمتر است. ما ایرانی‌ها ضاتن آی کیون پایینی داریم. مثلن پدرم همیشه به من می‌گوید "تو به خر گفته‌ای زکی". ولی خارجی‌ها تیز هوشان هستند. پسر همسایه‌مان می‌گفت در آمریکا همه بلدند انگلیسی صحبت کنند، حتا بچه کوچولوها هم انگلیسی بلدند. ولی اینجا متعسفانه مردم کلی کلاس زبان می‌روند و آخرش هم بلد نیستند یک جمله‌ی ساده مثل I lav u بنویسند. واقعن جای تعسف دارد. این بود انشای من.

پی نوشت: اوکی بهتره ندونی  شما نبودید اقای همین نزدیکیا...

 
| نوشته شده توسط نانسی اهوازی
 
   
جناب اقای همین نزدیکی ها شما توی کامنتتون که هنوزم هست منو به اسم فامیلم  مورد خطاب قرار دادید کی میتونه باشه جز شما؟!!!.متوجه باشید. در ضمن من اونی که به اسم همون کامنت می ده رو می شناسم ادرس وبلاگش رو هم دارم . مطمئن باش شما رو با اون اشتباه نمی گیریم
 
| نوشته شده توسط نانسی اهوازی
 
   
نوشت ۱:امپراطور یونان به کوروش بزرگ گفت: ما برای شرف میجنگیم شما برای پول.کوروش پاسخ داد :هرکس برای نداشته هایش میجنگد

نوشت ۲:دختري نابينا و پسري عاشق هم مي شن . دختر به پسر مي گه اگه بيناييش رو بدست بياره تا آخر عمر پيشش مي مونه يكي پيدا مي شه كه چشماشو به دختره بده . دختره چشماشو باز مي كنه و مي بينه كه پسره هم نابيناست . مي گه برو ما به درد هم نمي خوريم .پسر لبخند تلخي مي زه و مي گه : من مي رم ولي مواظب چشمام باشبامزه س نه؟

پی نوشت۱: برای همین نزدیکیا: ببینید اقا یا خانوم همین نزدیکیا مطلب خیلی تبعیض امیز نبود که شما اینجوری موضع گرفتید.نمی خوام جواب اهانتاتونو با اهانت بدم. شما رو دعوت می کنم متن پایینو یه بار دیگه بخونیدامیدوارم متوجه موضع گیری غیر منطقیتون بشید . فکر نمی کنم  در شخصیت شما باشه که این حرفارو بزنید.همین نزدیکی ها حال متکلم از کلامش پیداست. خوبه قبل از اینکه چیزی بگیم یا چیزیو به کسی نسبت بدیم فکر کنیم...

پی نوشت ۲: در ضمن در مورد چیزی که نمی دونی لطفا اضهار نظر نکن .وقتی چیزیو می دونی بپرس بهت جواب داده خواهد شد . و اون موقع اس که از حرفای امروزت شرمنده بشی

 
| نوشته شده توسط نانسی اهوازی
 
   
زن نصف شب از خواب بیدار می‌‌شود و می‌‌بیند که شوهرش در رختخواب نیست،

ربدشامبرش را می‌‌پوشد و به دنبال او به طبقه ی پایین می‌‌رود،و شوهرش در آشپزخانه نشست بود

در حالی‌ که یک فنجان قهوه هم روبرویش بود . در حالی‌ که به دیوار زل زده بود در فکری عمیق فرو رفته بود…

زن او را دید که اشک‌هایش را پاک می‌‌کرد و قهوه‌اش را می‌‌نوشید…

زن در حالی‌ که داخل آشپزخانه می‌‌شد آرام زمزمه کرد :

“چی‌ شده عزیزم؟ چرا این موقع شب اینجا نشستی؟”

شوهرش نگاهش را از قهوه‌اش بر می‌‌دارد و میگوید :

هیچی‌ فقط اون موقع هارو به یاد میارم، ۲۰ سال پیش که تازه همدیگرو ملاقات می‌‌کردیم، یادته؟

زن که حسابی‌ تحت تاثیر احساسات شوهرش قرار گرفته بود، چشم‌هایش پر از اشک شد

گفت: “آره یادمه…”

شوهرش به سختی‌ گفت:

_ یادته که پدرت ما رو وقتی‌ که رو صندلی عقب ماشین بودیم پیدا کرد؟
_آره یادمه (در حالی‌ که بر روی صندلی‌ کنار شوهرش نشست…)

_یادته وقتی‌ پدرت تفنگ رو به سمت من نشون گرفته بود و گفت

که یا با دختر من ازدواج میکنی‌ یا ۲۰ سال می‌‌فرستمت زندان ؟!

_آره اونم یادمه…

مرد آهی می‌‌کشد و می‌‌گوید: اگه رفته بودم زندان الان آزاد شده بودم

پی نوشت یک:کله ی این جور مردا رو باید کند!!

و اما راهکاری برای خانوما جهت مقابله با این جور مردا:خیلی خونسرد برخورد کنید و اصلا نشون ندید که ناراحت شدید.تازه همراهی هم کنید بگید اره........ ازدواج ما از اولش اشتباه بود مدتها بود می خواستم اسنو بهت بگم ولی روم نمی شد الان خیلی خوشحالم که اینو گفتی و بعد شروع کنید به ابراز شیمونی و.... که حالش جا بیاد. تا اینجا کافیه هرکی اموزش بیشتر خواست می تون کامنت بزاره راهنماییش کنم

نکته قابل توجه اینه که این روشا روانشناسی شده و ۱۰۰٪ علمی می باشد!!!

 
| نوشته شده توسط نانسی اهوازی